به اطلاع همشهریان عزیز (دزفول) و دیگر دوستان می رساند که به مناسبت سومین
سالگرد استاد موسیقی بختیاری بهمن علاءالدین(مسعود بختیاری) و گرامیداشت شاعر
خوزستانی قیصر امین پور مراسمی در مجتمع فرهنگی شهرستان دزفول در تاریخ بیست
و دوم آبان ماه از ساعت 14 تا 18 از گروه هی جار شهرستان دزفول برگزار می شود.
از همه همتباران عزیز دعوت می شود تا در این مراسم شرکت بعمل آورند.
با تشکر...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
آبان ماه در گذشت حنجره ي
بختياري،استاد نواي موسيقي هاي محلي و بومـي
برپا دارنده ي فرهنگ
بختياري استاد بـــــــــــهمن علاءالديــــــــن
او به ظاهر خواننده اي
بود كه به زبان بختياري مي خواند اما با همين صدا خدمت
هاي زيادي به بختيـــاري
كرد.با ترانه هاي خود رســوم را به زبان آورد تا آنها را در
ذهن ها مجسم كند، دل پاكي
ها و محــبت هاي ايلي را از زبان خود به تصويـــــر
كشيد تا آنها را در وجود
آدميان قرن تكنولـــــوژي به اثبات برساند، دلاوري ها را به
خاطرمان آورد تا شجاعت را
در وجود خود جستجو كنيم و اصــالت و ريشه مان را
به ما بازگرداند تا
بدانيم كه بوديم ...
او با آرامش و گرمايي كه
در صــداي دلنشينش داشت ما را از دغدغه هايمان دور
مي كرد و دلتنگي روزهاي
كوچ و مال كنون را در دلمان به جا مي گذاشت.
او مُرد اما صدا هرگز نمي ميرد.او چيزي را از خود به جا
گذاشت كه تاثيرش
هميشه وجود دارد.
يادش هــــــــميشه گرامي
بـــــــــــــــــاد...
مژده عزيزي پناه
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
ز للر زِيدم به در انار به دستم
عبده ممد للري بر كوگ مستم
ز للر زيدم به در انار به جيوم
عبده ممد للري اويد نسيوم
صد ريال صد نيم ريال سي گل خريدوم
خريدوم سي خدابس بس نرسيدوم
ويدوم بي قلعه زراس دل كرد خيالس
رسيدوم چال منار رهم سر مزارس
زنجير مرتضي قلي به شو بريدوم
بريدوم سي خدابس بس نرسيدوم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
سلام
به درخواست یکی از دوستان که اطلاعاتی در مورد "عبده ممد" و " خدابس" خواسته
بودند مطالبی صحیح در مورد این اشخاص برای شما درج می کنم.
این مطالب از زبان کسی است که خود به مسائل ایلی آشناست.
فردی که بنظر آگاه به مسائل ایلی بود گفت عبده ممد زنده است و در "للر و کُتُک" زندگی می کند دخترش در کار خرید و فروش اسلحه! است ...او می گفت هیچ خواننده ای قبل از بهمن علاءالدین ماجرایی که اتفاق افتاده است را بدرستی نخوانده و بعد از خوانش صحیح بهمن بوده که دیگران هم ماجرا را بر اساس خوانش بهمن تصحیح کرده اند جالب اینکه می گفت اینها را خود عبده ممد گفته...
در مورد تاریخ واقعه و چهارشنبه 21 هم صحبت هایی شد که متاسفانه از خاطرم رفته که دلیلش هم بزرگنمایی همان دوستمان بود...که خیلی توجهم را جلب نکرد.
اصل ماجرا این بوده که عبده ممد و خدابس هر دو اهل للر بودند و عاشق همدیگر که خدابس برای فرد دیگری "ناف بُر" شده بود ...عبده ممد در شب عروسی اش(خدابس و داماد ناکام!! حتی عقد هم کرده بودند) او را دزدید و به سمت چارمحال حرکت کرد و بیش از یک ماه در کوههای مرزی خوزستان و چارمحال زندگی کردند و از علف های کوهی نیاز خوراکی خود را برطرف نمودند و بالاخره خود را به بزرگی از اهالی محلی نشان دادند تا آنها را عقد نماید ...
از آن طرف خانواده داماد ناکام هم دختری از خانواده عبده ممد (ظاهرا دختر برادر او را) را بجای خدابس گرفتند تا ماجرای خدابس را پی گیری نکنند ...آن دختر که ظاهرا 15 ساله هم نبوده به عقد داماد ناکام درمی آید ...
عبده ممد و خدابس به للر بازمی گردند...
پس از چندی با مرگ ناگهانی خدابس ماجرا خاتمه می یابد...
عبده ممد هم پس از 7 سال و به اصرار خانواده و به اقتضاء جامعه آن روز (اگر عبده ممد ازدواج نمی کرد مردم می گفتند حتما عیبی !!! دارد که زن نمی گیرد) دختری از بستگانش را به عقد خود در می آورد...
شاعران و خوانندگان بسیاری این ماجرا را بر اساس سلیقه خود به تصویر کشیدند...
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
خوشا همو روز که غم نداشتم به کی بگُم ای خدا که دی او روزا نیاهن
با سلام خدمت دوستان و همتباران عزیز
با عرض پوزش از تمام کسانی که نسبت به وبلاگ من ارادت و لطف دارند.
به دلیل برخی مشکلات و حوادث ناگهانی مجالی پیش نیامد تا هم چون قبل نوشته هایم
را بروز کنم.اگر خدای متعال لطفی و همتی عطا کند تا در آینده کار را هم چون پیش از
سر گیرم سپاس چند ماه گذشته را خواهم کرد.
با تشکر ار همه ی شما...
آواز
بیو ز نُو تو وابو قاصد بُهارم
رنگ و ری نداره بی تو روزگارم
کوگ نازنینم بیو برَس به دادم
خوت خه دونی دی مُ تُو ندارم
کوگ نازنینم بیو ز نُو دُوارته
سی دلِ بِرشتُم هم دِرار صداته
کوگ نازنینم بیو زِ نُو بُخون سیم
دِر بده مِنه مال بُنگ قهقهاته
روزگار بنیر ئی خوم واباس نَسازُم
اَر که وام اِبو دی دونه بس نبازم
تهنویی چه لیشه لیش و چاره ناچار
کوگ نازنینم با تو سر فرازُم
شاعر:بهمن علاءالـــــــــــــدین
۱-لیش:بد ۲-چاره ناچار:بدون علاج
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
آواز نامدار خان...
حالو زال خوئی گُهه بس بگرين گوش
اسبونتونه زين كُنين(تيپ اُمي)خوتونه يراق پوش
****
حالو زال خُوئي گُهه مَگوين و مخندين
اسبونتونه زين كُنين(تيپ اُمي)قطار بوندين
****
سواري زِ دير ايا اورديس به ديندا
دَروازَنه بگشين (تيپ اُمي)بگوينس بفرما
****
سواري ز دير ايا اُردي به دينس
لامِردون فرش كنين(تيپ اُمي)سي بنشينس
****
لامِردون فرش كُنين ز گُل خاشخاش
مگوين نُمدار لُره(تيپ اُمي)بگوينس قزل باش
****
مم حسين گُلاله سُهر بوو نديده
ديدمس به پشت پير(تيپ اُمي)سرس بريده
****
ماه پسند مينانه كَند وَندس ور مُلِ شون
مم حسين مَكُشين(تيپ اُمي)زينس به دُرغون
****
ماه پسند مينانه كَند وَندس به گَرده
مم حسين مَكُشين(تيپ اُمي)زينس به پرده
شاعر:فولكلور بختيـــــــــــــاري
۱-حالو:دايي ۲-ئي گُهه:مي گويد ۳-يراق:اسلحه و ساز و برگ ۴-اوردي:اردو/سپاه
۵-ديندا:دنبال ۶-لامردون:چادري كه براي پذيرايي از ميهمانان مرد مهيا مي شود
۷-گُلاله:كاكُل ۸-سُهر:سرخ ۹-پير:امامزاده/بقعه ۱۰-مُل شون:روي شانه
۱۱-دُرغون:حجله ۱۲-گَرده:گردن ۱۳-پرده:حجله
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
دا بیو بالا سرُم بيني جمالُم
تَش وَنده گوشه دلُم نَمنده حالم
***
ندونم جنگ شيمبار كي ناهاده
بختيار آشفته رَهد كَد گشاده
***
نَدونُم جنگ شيمبار سي چه وَسته
بختيار آشفته رَهد كَد نبسته
***
گاميشونِ بار كُنين برنج و گِندي
برينسون شيمبار خراو سي خرج اُردي
***
گاميشونِ بار كُنين برنج و گندم
برينسون شيمبار خراو سي خرج مردم
شاعر:فولكلور بختياري
برگرفته از اثر "هي جار"
۱-نمنده:نمانده ۲-كَد:كمر ۳-گِندي:عدس
۴-خراو:خراب ۴-اردي:اردو/سپاه ۶-برينسون:ببريدشان
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
کوگ خوش خون ای زنگی به گِليته
تــــــاراز زير پــــاته زرده ري بريتــه
كوگ رَشت خوش خون بگوين بند كي به پاته
دســــتِ كـــــافر كي بگوين خفتـــه دور ناته
كوگ رَشت خوش خون اي كاشكي هي بخوني
بُنــــگ قــهقــهو تــــو جـــــون ايــــده بـه زوني
كوگ رَشت خوش خونه اِي مُ دلم واباته
هـــر بـهــــــــار اييـــــام بــاَشنـُم صداته
كوگ رَشت خوش خون اِي هم زنُو بكش بال
دِر بــــده صــــداته از او مــــال بـــه ئي مال
كوگ رَشت خوش خون اِي ري بُكُن به كينو
بـرســون صــداته از او كُــــه بـــه ئـــي كو
كوگ رَشت خوش خون اِي دردمه تو دوني
هــم زِ نُـــو اويــدم تــــا كــه سيــم بخوني
شاعر:بهمـــــن علاءالدیــــــن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
مراسم جشن زادروز خنیاگر موسیقی بختیاری استاد بهمن علاءالدین
جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷ باشگاه شهرک نفت ساعت ۱۹
برای کسب اطلاعات بعدی به وبلاگ بهمن علاءالدین با آدرس زیر مراجعه کنید.
http://bahman-alaeddin.blogfa.com/
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
توشمال...
با تأمل در موسيقي منطقه اي ايران مي توان در يافت كه هيچ قومي چون
بختياري ها ساختار زندگي شان با موسيقي عجين نشده است.
ايل بختياري براي ولادت، كودكي ،نوجواني و جواني، ورزش هاي رزمي و
جنگاوري، ازدواج ، خرمن و درو،كار و دامپروري و در نهايت،در مرگ و سوگ
مردان خود نغمه هاي معين و منحصر به فردي دارد.
اما به راستي ميـراث دار چنين سنتـي كيست؟ و چه كسي حامـل و ناقـل
اين گنـجـينه ي فرهنـگـي است؟ چه كسي اسـت كه سيـنه به سيـنه اين
نغمه ها و ترانه ها را تا به امروز با خود آورده است.
عـلاءالـديـن حفظ ميراث موسيـقي بومي بخـتياري را مديون«تـوشـمـال»ها
می دانست و اعـتقاد داشت که ایـنان بزرگــترین حـق را بر گردن موسـیقـی
بختیاری دارند.منصور قناد پور نیز در مورد توشمال ها می گوید:
(توشمال ها پاسدار هنر موسیقی بختیاری هستند.)
جعفر تال بلاغی در ملاقه ای به توشمال، يـار نـاشـمار بختياري در خـصوص
معرفي توشمالان ايل بختياري مي نويسد: «چـه کسـی؟!» هم چون اسم
رمز و اسم شب در سرزمین بختیاری است. تبـارسـتانی و دل مشـغولی به
روایـات تاریخی بی سند منسـوب به نام اشخاص و سرزمین و سـامـان های
بختیاری در بختیاری طرفداران کمی ندارد.
بی چاره «توشمال» با درماندگی در میانه های راه معرفی خود با گفتن این
که «کاسبم»خود را خلاص می کند و اگر بتواند خود را جزو طـایفه و تیـره و
تشـی منسـوب می کنـد که در آن قـلمرو زندگی نمی کنند و این نـاتـوانی و
احساس درماندگی نقطه ضعف توشمال است، يا ناشمار ايل بختياري.
توشمال در بافت اجتماعي ايل از طبقات پست به شـمار مي آيد. نه دامدار
است و نه صاحـب زمـيني در سردسـير و گرمسـير بـختياري است. هـنر او
نوازندگي است.نواختن سـازهاي بـادي ، ني هفـت بند، سـاز و كـرنا و سـاز
كوبه اي يعني دهل، بعضي كـمانچه و ني انبان را نيز به صـدا در مي آورند.
در آيين هاي شادي و گاه سوگواري و عزا ركن اساسي است.با نواي شادي
بخشش در سور و شادي هيجان را به منتهي مي رساند.
تـوشمـال فرومـايه ي بي فرهنگي! حافظ ادبيات بختياري است.سروده هاي
جاودانـه اي كه بـخـتـياري سـينه به سـينه نقـل مي كند، تــراوش ذهـنـيـات
سـراينـدگان گمـنامي اسـت كه در رويـدادهاي تـاريـخي بـختـياري و در جمع
توشـمالاني كه واژه به واژه ي آن را جفت و جور كرده اند خلق شده است ،
شير علي مردان و دي بلال و... از اين نمونه است.
توشمال است كه حماسه دلاوري ها رزم و شجاعت رزمندگان را بر سر زبان
ها انداخته است، در قالب «گاه گریو» سوگ آوازه هایی خلق شده است که
هم سرایان مویه کنان در سوگ فقدان عزیزان از دست رفته می خوانند، و
در زبان همه ي ايل سروده هاي توشمال است.
هنر ديگر توشمال رديلبي شكار است.توشمالي كه شكارچي ماهري هم
هست و تير انداز چيره دستي است با عنوان مير شكال يا ميشكال خوانين
را در صيد و شكار موفق مي ساخت عنواني كه هم چنان متداول است در
كنار سازين و توشمال و صيادون.
«دعوت از سوی میزبان و مجلس آرایی و پذیرایی مراسم وظیفه ی
توشمال بوده است.»
به نقل از کتاب"یک ایل، يك صدا"
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|
«هی جار» این اثر ماندگار تلفیقی است زیبا از عاشقانه هایی حماسی و
حماسه هایی عاشقانه، بي تابي هايي سوگينه وار و سوگينه هايي بي
تاب و قرار.سرشار است از لـغات و اصطلاحاتي كه حياتشان شـايد پس از
اين تنهايي در همين اثـر جاودانه خواهد ماند.اختلاط گوارا و امتزاج سليس
مـوسيقي، لحن و كلام در هي جار به گونه اي ديگر است.علاءالدين در اين
اثـر اسطــوره اي نا نوشته در دلــدادگي را با قــلم اعجـاز شـعر و جـادوي
موسيقي ، به تصوير مي كشد و از عبد ممد و خدابس تمثيلي ماندگار خلق
مي كند كه نمونه اي زيبا از عشق و دلدادگي ايلياتي است.
ببين! ببين كه چگونه عبد ممـدلــري بر فراز رود به تماشاي نعش خـدابـس
نشسته كه او را در رود خونين چشمانش غسل مي دهند.
عبدِممد للري سيچه نَمُردي
چار شنبه بيست و يكم خوت گُلِ بُردي
چارشنبه بيست و يكم خوم گُلِ بُردُم
اَر اِدونستُم گُل اِميره خوم به جاس اِمُردم
زِ للر زِيدُم بدَر كُتك اُنْ دُوونُم
لاش اِسپيد خدابس تش ناها بجونُم
او تمامي عشق و حسرت خود را در تمثيل «عبدممد» هي جار زد تا خود را
اسطوره ي عشـق ايلي كند كه حسـرت و غم ، خـاكستر چـاله به چـاله ي
وارگه كوچ ناگزيرش بود. او اسطوره ي عبدممدللري را آيينه دار ناكامي خود
در عشق جانسوز و نافرجام كرد و زبان عبدممد فرياد كشيد كه در راه عشق
كوه به كوه اگر سد باشد بايد شكست و گذشت.
ز لَلَر زيدم به دَر كُتك وا نيامِ
لاش اسپيد خدابس كور كرد تيامِ
ز لَلَر زيدُم به دَر دستم پتييه
خوم برم حونه گُلُم خجالتيه
پيشييم كُه پُشتم كمر دورم تفنگچي
خدابس جون او بووت تند پاته وُرچـين
۱-للر:نام روستايي ۲-كتك:نام روستايي ۳-دوون:پايين
۴-نيا:جلو ۵-پتي:خالي ۶-ورچين:بلند كن
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط مژده عزیزی پناه
|